برای دخترم هانا

می نویسم برای دخترم چون معتقدم بچه ها وقتی بزرگ می شوند بیشتر از اینکه چیزی بهشون اضافه بشه چیزی ازشون کم میشه می نویسم چون معتقدم انسان خوشبخت کسی که تا حد امکان کودک بمونه می نویسم و حالات کودکی دخترم را در حد امکان ثبت می کنم و از افکار و عقیده های خودم میگویم تا یاد آوری و درسی باشه برای خودم یادگاری باشه برای دخترم

عشق
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ 

بابا جان بذار چندتا نکته راجع به عشق برات بگم .البته این نظر منه ... شایدم اشتباه باشه ....

هانا جان  تو عشق اشتیاق موج میزنه ... هر نوع محدودیتی خود خواسته است و از سر اشتیاق ...

عشق ( به ) نداره  ... آدم نمی تونه  عاشق کسی یا چیزی باشه آدم تنها می تونه عاشق باشه .....مالکیت تو عشق معنی نمیده ... لبخند و ارامش تنها حاصل عشق ....

 یادت باشه مرز عشق و احتیاج خیلی باریکه خیلی خیلی باریکه ... آدم محتاج  قبل از رفع احتیاج دقیقا مثل آدم عاشق عمل میکنه ...

 تو هیچ نقطه از عشق ترحم جایی نداره ...

عشق برعکس هیچ کلمه نیست  نفرت عکس خودخواهایی ... عکس عشق عشق ... مثل آیینه که اگه هزار تیکه بشه باز هر تکیه اون آیینه است ...

اعمال و گفتار عاشق تراوش می شه دست خود عاشق نیست حاصل تلاشش هم نیست مثل گل که بو ازش تراوش میشه ...

جلب توجه و ادعا تو ذات عشق نیست آدم عاشق همیشه غرقه عشق .. برای همین هم برای شناسایی دنیای عشق باید اول غرقه عشق بشی تا اگاهی سراغت بیاد

 


کلمات کلیدی:
 
هفت ماهگی
ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ 

هانا جان

این عکس  اول بهمن یعنی اولین روز 7 ماهگی گرفتم  .. وقتی مامانت این عکس دید گفت این عکس مثل یه تست کنکور می مونه کدام گزینه خوشگل تر است . البته به شوخی مامانت عاشق شکل ماهته ...هر جا می ریم مگن شبیه منی ... و اصلا به مامانت نرفتی .. من خودم میدونم بد قیافه ام .. اینو آیینه به وضوح بهم میگه .. ولی هر چی نگاه میکنم ربط خودمو به تو نمیفهمم ... تو خیلی خوشگلی ... لبخندت شیرین ترین لبخند دنیاست . هر چند چیزی که باید زیبا باشه درون آدماست

 زیبایی درون سخته ... انرژی می خواد  .

 لبخند تنها المان شاخص سنجش زیبایی درونه ...به نظر من از روی لبخند یه نفر میشه فهمید چه جور آدمیه .. آدمیه درونش زیبا باشه چهرش هر چقدر هم زشت باشه  باز چهره  دلنشینی داره ..

 برای همینم لبخند و چهره تمام کودک های جهان شیرینه و زیباست  

 

 


کلمات کلیدی:
 
اشتیاق
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ 

هانا جان 

یه وقتهایی آدم مجبور  میشه  یه سری کارها رو انجام بده

یه وقتهایی آدم موظف  میشه یه سری کارها رو انجان بده

یه وقتهایی آدم مشتاق میشه یه سری کارها رو انجام بده

در هر صورت اون یه سری از کارها انجام میشه اما اینکه مجبور بشیم یا موظف باشیم یا مشتاق نکته ایی  که می خوام  بهش توجه کنی

تو دل اجبارفضای معکوس فکری عملی موج میزنه ... ببخشید هانا جان قلمبه گفتم بذار ساده تر بگم ... وقتی کسی رو  مجبور می کنی  کارت پیش میره تا زمانی که اهرم فشارت موجود باشه ... به محض اینکه فشارت کم بشه به همون نسبت کارت هم افت می کنه و چه بسا فرد مجبور شده کاری  انجام بده به ضرر تو ..

تو فضای وظیفه  خلاقیت نیست فرد که موظف کاری انجام بده به صورت یه ربات اون وظیفه رو انجام می ده فقط هم در حیطه وظایف خودش عمل میکنه ....

تازه تو فقط می تونی جسم آدم ها رو مجبور کنی یا موظف شون کنی باهات همکاری کنند .. فکر آدمها هیچ وقت نمیشه مجبور به کاری کرد...

اما تو فضای اشتیاق .. خلاقیت موج میزنه ... ادما با جسم و فکرشون در خدمت تو هستند... تو فضای اشتیاق اهرم فشارت عشق ... همه چی به نفع همه است

مثل من و مامانت که به تو مشتاقیم .. مشتاقیم که بهت غدا بدیم مشتاقیم که حمومت کنیم بعضی وقتها هم دعواموت میشه سر حموم کردن تو ... مشتاقیم که بغلت کنیم ...مشتاقیم که نیمه های شب بلند شیم به تو غذا بدیم ...

فرض کن همه اینها وظیفه بود یا مجبور بودیم ... مطمئنم هیچ بچه ایی سالم بزرگ نمی شد.


کلمات کلیدی:
 
سالگرد
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ 

شنبه ایی که گذشت (٢۶ دی ) پنجمین سالگرد ازدواج من و مهناز بود و من برای اولین بار این تاریخ فراموش کردم و مهناز مثل همیشه یادش بود جشن مختصری به پا کرده بود من شرمنده شدم ... خجالت مهناز وبلاگ نمیخونه  با اینکه چند بار هم بهش گفتم که من وبلاگ مینویسم ولی نمی خونه علاقه نداره البته شایدم می خونه به من نمیگه ....حالا فرقی نمیکنه من این چند خط میخوام برای مهناز بنویسم ...

مهناز جان ...

 نزدیک8 سال که من با تو  اشنا شدم .. تو این8 سال اتفاق های بیشماری افتاده .. روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتیم ... تو با ارزش ترین چیزی هستی که من در زندگی دارم  ... وقتی از ته دل می خندی ... حتی اون زمانی به من می خندی ... من از صمیم قلبم  خرسند می شم ... هیچ یک از پارامتر های ذهن من بدون تو معنی نداره  تو قسمتی از من شدی .. اونقدر نزدیک که گاهی بودنت حس نمشه اما نبودنت فاجعه است ... قصه من تو  قصه آفتاب گردان و آفتاب .. هر روز میایی بی وقفه هستی من به این بودن همیشگی عادت دارم .. و قدر تو رو نمیدانم مگر در روز های ابری .. روزهایی که آفتابگردونت سرگردونه.....

می دانم تو این هشت سال تو هر روز عاشق تر شدی من هر روز فارغ تر ... می دانم انگونه که تو دوست داری عشق نمی ورزم اما به قول مارکز : اگه اونجوری که دوست داری دوستت ندارم دلیل نمیشه که با تمام وجود دوست نداشته باشم ...

من عاشقتم ... با تمام وجودم دوست دارم ...  

دست نوشته های دوران عاشقی را خاطرت هست ...

 

از خانه که می آیی...

با تمام آفتابگردانهای سر راه  دلت

 درد دل کن ...

میدانی

 دلشان با توست و ترحمشان با من

نه ...نه ...  نگو نگاهت میکنند .

رو به آفتاب کرده اند

.................... تا من حسادت نکنم .

 

.... یا اون نوشته وقتیحرف از جدایی بود  رفته بودی سفر

از سفر که باز آیی

                هوا سرد است و   پاییز است

و ما باز می توانیم ..

               بر شیشه دلمان ...

                         (  ها  ) کنیم و بر کدورتش

                                                        نام یکدیگر را بنویسیم

.... یا  اون یکی که خیلی دوستش داشتی ...

برای آمدنت ...

              هرچه داشتم به نگاهت بخشیدم

برای ماندنت ..

               روی ماه دویدم و به آفتاب  اهانت کردم    

و حالا هم هر گاه بخواهی میروم ...

                             چه از چشمت ..

                              چه از دنیا  

 

میدانم خیلی دوست داشتی هم رو جمع کنی چاپ کنی  هر چه گذشت من بیشتر غرق کار شدم کمتر مطالعه کردم و کمتر نوشتم ... تا امروز  که بیگانه ام با قلم

ولی مهناز من چه بنویسم چه ننویسم چه عشقم رو بهت ابراز کنم چه نکنم چه ان زمان که می خندیم چه ان زمان که قهریم ... تو تک ستاره قلب منی ....

                                                                            دوستت دارم - همسرت

                                                                                    آرش پیرزاده


کلمات کلیدی:
 
شغل
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ 

بابا جان هانا

شاید تو یه دکتر یا معلم یا مهندس یا یه  مدیر بشی  البته با روحیات و هنر نقاشی  که مادرت داره شاید تو هم مثل مادرت نقاش بشی یا بری تو کار هنر یا مثلا شاید ارزوی باباتو دنبال کنی یه فیلم ساز بشی ... شایدم یه دختر مذهبی بشی یا شاید ... شاید هیچی نشی .. یه آدم معمولی معمولی مثل بابات .

من برام مهم نیست که چی میشی .. البته دوست دارم که با فعالیت آدم موثری برای جامعه باشی ولی اگرم نباشی باز هانای باباتی من و مامانت عاشقتیم .

ولی ازت می خوام تو هر شغلی قرار گرفتی و هر جای دنیا مشغول به هر کاری بودی یه چیزی فراموش نکنی .. اونم انسانیت ... برای ادما ارزش قائل باش دوستشون داشته باش مبادا یه روزت تمام بشه و فکر ادمهای بیچاره نباشی مبادا تکبر باس بشه بکسی فخر بفروشی مبادا پول برات ارزش باشه احترام آدما بسته به پولشون باشه .

مبادا دلت سنگی بشه بابا جان ...


کلمات کلیدی: