لحظات ناب 3

زمانی که ما بچه بودیم همه تو کوچه بازی می کردن ....معمولا دخترها یه گوله جا جلوی در یکی از خونه ها جمع می شدن بازی می کردن و پسر ها هم تو کل محله پخش بودن ... فوتبال و هفت سنگ قایم باشک از این دست بازی ها انجام میدادن ....لا اقل تو محله ما اینجوری بود

تو کوچه ایی که ما بازی میکردیم خونه ایی بود که چند تا مرد و یه زن زندگی میکردن که پشت همه شیشه هاشون کرکره بود بیشتر اوقات صدای داد بی داد از خونه اشون میاومد ....و همشون سیگار میکشیدن حتی اون زنه که اون موقع خیلی عجیب بود ....

خب وقتی یه همچین خانواده ایی تو محل باشه دیگه میشن نقل محافل خانم های فضول ... من خودم از خواهرم شنیدم که به دوستش میگفت اینها خونه تیمی هستند خانه های  تیمی اوایل دهه شصت زیاد بود و به خونه هایی اطلاق میشد که گروهک های مبارز علیه جمهوری اسلامی تشکیل میدادن ... مثل مجاهدین یا توده ایی ها .... برای همین اون خونه مثل مثلث برمودا بود اگه توپ مون می افتاد اون تو محال بود زنگ بزنیم ... بچه 7 و یا هشت ساله بودم  تحت تاثر قرار میگرفتیم ... اون قدر اسم این بنده خدا ها بد در رفته بود که وقتی در باز میکردن بی اختیار بهشون ذول می زدیم یه چند متری عقب عقب میرفتیم ...من یادمه حتی غذای  نظری که اون موقع ها کسی براش صف وا نمی استاد و میومدن در خونه ها رو میزدن و تحویل میدادن .. کسی برای اینها نمی برد ....

یادمه  یه روز به مهدی دوستم  گفتم که خواهرم میگه اینها خونه تیمی هستند اون موقع ها معنی خونه تیمی برای من   این بود کسانی که اسلحه داردن و بی علت دیگران میکشند و ترور میکنند ....مهدی که خودش خانوادهایی نسبتا سیاسی داشت و اطلاعاتش از من کامل تر بود یه سری توضیح داد .. و سعی کرد به من بفهمونه که حکومت فعلی هم خیلی بر حق نیست و این جور خونه ها هم خیلی بد نیست .... ولی من که کلمه امام برام مقدس بود و اول اسم امام خمینی هم خب امام داشت تو کتم نرفت .... همجنان احساس میکردم اینها اسلحه دارند ...

خونه ما طبقه دومش مشرف بود به حیاط خونه این بندگان خدا از پنجره اتاق داداشم کاملا تراس و حیاط مشخص بود .. یکی از بازی های منم این بود که می رفتم رو تخت می شستم و لای پرده خونه ای اونها رو نگاه میکردم که ببینم خلاصه اسلحه شون می ارن تو حیاط تا من مچ شون بگیرم یا نه ...وقتی یه بچه دو ساعت یه جا بشینه و به یه حیاط خالی نگاه کنه معلومه تو فکرش چی میگذره .... کلی خیال بافی ... کلی داستان سرایی که تو همشون هم قهرمان خودش باشه این فیلمهای اب دوغ خیاری تلویزون هم که مزید بر علت بود ...

 

من تو بازیهای خودم هر روز ادم بدتر ازشون می ساختم و اینو باور میکردم و با خیال بافی هر روز بیشتر ازشون می ترسیدم ... حتی وقتی می خواستم از جلوی درشون رد بشم اون قسمت می دویدم .. که مبادا یهو در باز کنه منو دستگیر کنه ....

یادمه یه صبح برفی که خیلی برف باریده بود و مدرسه ها تعطیل بود ... داداشم رفته بود سر کار و من فرصت پیدا کرده بودم برم طبقه دوم تو اتاقش و خون  اینها رو دید بزنم ...یه لوله مقوایی برای دسمال توالت داشتم که جای دوربین ازش استفاده می کردم ...

تو اون روز برفی دیدم در خونه باز شد و اون زنه اومد تو حیاط خوشحال به نظر می امد با خودم فکر کردم حتما یه جایی بمب گذاشته که انقدر خوشحاله ....

دستشو برد زیر برف خندید ... یه صندلی تو تراس بود کتابشو گذاشت رو صندلی اومد تو حیاط به اسمون نگاه کرد یه نفس عمیق کشید رفت تو زیر زمین .....

من همیشه فکر میکردم که تمام بمب و اسلحه هاشون تو اون زیر زمین ... خیلی هیجان زده بودم .... بعد از جند دقیقه با یه پارو بیرون اومد ... شروع کرد حیاط پارو کردن وسط حیاط به صورت گرد پارو کرد و یه دایره به شعاع دو متر درست کرد ... واسم عجیب بود چون اینکارش بیشتر  "درب " حیاط مسدود میکرد .. فکر کردم داره جای نشستن هلیکوپتر درست میکنه ( خب بچه بودم ) .... فقط اون H وسط کم داشت ....

رفت تو خونه و با یه پاکت قهوایی برگشت رفت اون وسط واستاد و کل اون دایره رو پر از " ارزن " کرد  بعد سرشو اورد بالا به پنجره خونه ما  نگاه کرد خندید انگار تمام مدت میدونست من نگاهش میکنم   ....رفت تو تراس رو صندلی نشست شروع کرد به کتاب خوندن و پرنده ها هم سرازیر شدن تو حیاط .....

هنوز بعد از گذشت سی سال اون صحنه وان حس و اون حال و هوا رو  یادمه ....

 

قاطی کرده بودم ...هیج جوره نمیتونستم  این قضیه رو بد فرض کنم .....

یاد حرف های مهدی افتادم ... برای اولین بار فکر کردم شاید خانواده ام اشتباه میکنند .....

/ 2 نظر / 15 بازدید
سهیلا

عالی عالی بود حساتون رو دوست داشتم و کاملا خودمم حسشون میکردم خیلی قشنگ تعریف کردی آرش عزیز...ممنون[گل]

منجوق

ناز قلمت ناب ناب ناب بود