خانواده بزرگ ....

یه دو هفته ایی  خواهر خانمم ( مریم ) و دخترش ( سنا ) مهمون خونه ما بودن ....هیچ کار خاصی نکردیم ... سنا امتحان داشت .. مریم مشغول شاگرداش و امتحاناتشون بود ... ولی حس خوبی  بود ... وقتی از سر کار می رفتم خونه هر کی یه گوشه ایی ولو ... بود  ... سفره مون بزرگتر شده بود ...دور هم غذا میخوردیم .... هانا میگفت  سنا شده خاخر من و خاله مریم هم شده زن تو ... دوتا زن داری دو تا دختر ... راست میگفت احساس میکردم خانواده ام بزرگ شده .... فرصت پیش اومد خودمو تا چند سال اینده تصور کنم ....حس خوبی بود چند روز  پیش رفتم خونه دیدم هیچ کسی خونه نیست زنگ زدم به مهناز گفت مریم و سنا رفتن خونشون ... هانا رفته خونه مامان بزرگش و خودشم رفته مزونش ....دلم گرفت ....احساس کردم خونه بدون اونها خیلی خلوت و سوت و کوره .....

                                              هانا و سنا 

/ 9 نظر / 30 بازدید
نینا

عین پدربزرگا به سالهای دور نگاه کردین

فرشته

ماشاالله هانا چه خانمی شده ... خدا حفظ کنه کانون گرم خانواده اتون رو ..

دل آرام

این دورهم زندگی کردن خیلی حس خوبی داره. ما هم که برگشتیم ایران تا چند وقت پیش مادربزرگم اینها زندگی میکردیم. اما تا اومدیم عادت کنیم مجبور شدیم جدا بشیم...

شادی

هانا بانو هم هر روز دلبرتر از دیروز میشه[ماچ][قلب]

تيراژه

خانواده ی بزرگ و شلوغ سفره ی رنگارنگ اما ساده و صمیمی صبح های پر سر و صدا شب های پر از حرف و بگو و بخند یه چیزی شبیه قصه ها،یا زمان های دور.. به نظرم شاید اقتضای زمانه بوده در مسیر پیشرفت اما این دورهمی ها حیف شدند در گذر نسل ها. امیدوارم همیشه خانواده ی گرامیتان در کنار هم سلامت باشند جناب پیرزاده و تولد هانای عزیز و زیبایمان مبارک.

رضوان

یه وقتایی بزرگ شدن سفره و جمع شدن دور همی خیییییییییلی لذت بخشه و به همون اندازه هم خالی شدن خونه یهویی خیلی ضد حاله!!!!!!!!!

رضوان

اونوقت به آینده تون نگاه کردین که دوتا زن دارین و دوتا دختر؟؟؟ البته آرزو بر جوانان عیب نیست هانا چه شیرین زبونه؟؟؟خاخر

مهناز هميشگى آرش

چقدر خوب و زيبا نوشتى مثل هميشه .... منم اون دو هفته رو خيلى دوست داشتم كاش زندگيها ساده بود تا ادم جرات ميكرد برا بچش يه خاخر بياره

فرزاد

نمیدونم چرا هر کدوم از پستاتو میخونم گریه ام میگیره واقعا با دل پر مینویسی?