لحظات ناب

به نظر من لحظات ناب باید چند تا ویژگی داشته باشه ...

اول اینکه باید تمام اون لحظات با جزئیات به خاطر داشته باشی و حال و هوای اون روز کاملا برات زنده بشه .....

دوم اینکه وقتی اون لحظات به خاطر می اری باید قلبت تند تر بزنه یا حداقل مو به اندام سیخ شه خلاصه وقتی بهش فکر میکنی باید  حال و هوای الان ا ت هم  تغییر کنه ...

آخر سرم  اینکه وقتی چننین اتفاق نابی  تو زندگیت افتاده  معمولا اون اتفاق باعث میشه به ادم دیگه ایی تبدیل بشی یا حداقل باعث  تصمیم جدیدی تو زندگیت بگیری هرچند اجراییش نکنی  ولی در هر صورت  با  اون اتفاق بینش جدیدی پیدا میکنی و جهان بینیت تغییر میکنه ....

چنین اتفاقاتی تو زندگی من بوده ولی هیچ کدوم در زمان وقوع شیرین نبوده و صد البته با گذر زمان تلخی شو هم از دست داده فقط اثرش مونده اثری که بخاطر اون بینش من به زندگی بالا رفته

البته اتفاقات شیرینم تو زندگی من کم نیست ...ازدواج ... تولدهانا  ... خاطرات دوران جوانی   ...سوتی های زیادی که  دادم و هنوز که هنوزه وقتی بهشون  فکر میکنم خنده رو لب هام میاره  ولی لحظه ناب به حساب نمیاد ...حداقل از دید من

 

1. سالشو دقیق یادم نمیاد دهه هفتاد بود .. مبایل اومده بود سری اول مبایل از طرف خود مخابرات کوشی  تحویل میدادن و بعد سری بعد  دیگه گوشی خودت میتونستی بری بخری و مخابرات فقط سیم کارت میداد اون زمان نوکیا گوشی وارد کرده بود فکر کنم همین 3310 بود یا شبیه اون .... که نسبت به پاره اجر هایی که مخابرات تحت عنوان گوشی دست مردم میداد  خیلی کوچک به نظر می اومد و خیلی شیک و خلاصه اون موقع هر کسی مبایل داشت تو چشم بود چه برسه به اینکه یک چنین گوشی داشته باشه که دیگه هیچی  ....همون سالها بود ...

من حضور خیلی پر رنگی  تو انجمن حمایت از ناشنوایان  داشتیم با کمک دو تا از بچه های رابط ( بچه های رابط بچه هایی هستند که پدر و مادر ناشنوا دارند ) در تلاش بودیم ماهنامه چاپ کنیم برای انجمن  ...

به نظر من  بچه های خیلی جوانی مثل من که از 12 ساعت  روز زندگیشون 8 ساعت شو تو این جور انجمن ها هستند و همه جور کمک معنوی و مادی میکنند و تو زندگیشون کاری جز این ندارند ...اکثرشون تاکید می کنم اکثرش (نه همشون ) مشکل ضعف شخصیتی دارند یعنی بیشتر از اینکه دنبال کمک باشند دنبال مهم بودن تو چشم بودن هستند و پاره مواقع حس عاطفی - جنسی شونو با درجات مختلف پوشش میدن

منم باید اعتراف کنم که در خیلی از مواقع اون احساس مهم بودن انگیزه بود برای تلاش هام البته اگه اون موقع اگه  کسی این موضوع گوش زد می کرد خونشو می ریختم و اصلا زیر بار نمی رفتم که اینجوریه ...و الان بعد از گذشت 15 یا 16 سال به این نتیجه رسیدم ... اون زمانها هم  تو خلوت خودم به این نتیجه می رسیدم ولی به انواع مختلف پنهون ..و توجیهش می کردیم ...

برای همین نکته که عرض شد تو انجمن با خیلی ها و سران انجمن درگیر می شدم  و نقدشون می کردیم و این نقدها در پاره ای از مواقع به غیر کارشناسی بود و برای این اجرا میشد چون قهرمان داستان من بودم ..

مطلع شدیم انجمن نا بینایان  نمایشگاهی ترتیب داده از صنایع دستی بچه های نا بینا ... برای تهیه گزارش اونجا رفتیم ... تو راه به این فکر میکردم چند تا ادم کور چطوری میتونند صنایع دستی تولید کنند ...

نمایشگاه تو فرهنگسرای پارک شفق بود ... وقتی رسیدم با یه ژست ژورنالیستی وارد شدم و در همون ابتدا  ، فک ام خورد زمین   .... کارها عالی بود ... حصیر بافی کوبلن ... بافتنی ..کارهای دستی و همه رنگی ....توجه داشته باشید دارم راجع به نمایشگاه نابینایان صحبت می کنم..... 

وسط های نمایشگاه یه غرفه بود با گل و خمیر ظروف رنگی درست کرده بود   کار دست  پسری نوجوان با ریش های کرکی شکل با شمایل مذهبی  بود بر عکس همه عینک نزده بود چشم هاش یک تیکه سفید بود  یه خانم بینایی هم بود که احتمالا خواهر بزرگ تر پسره بود و یه چند سالی از من بزرگ تر بود  که با مدعوین صحبت می کرد  و توضیح می داد  و البته بسیار زیبا بود ..به طرف خانمه جذب شدم نه غرفه ...

وسط غرفه یه مبایل بود از همین مبایل ها ذکرشو گفتم با خمیر ساخته شده بود  اونقدر دقیق  درست کرده بود که از فاصله سی سانتی هم قابل تشخیص نبود تمام جزئیات رعایت شده بود دکمه ها ....طرح بدنه و پیچ و خمش .... همه چیز رعایت شده بود ... اون خانم داشت برای بازدید کنندگان توضیح میداد که این پسر با لمس کردن مبایل عموش اینو ساخته و حتی رنگشو تشخیص داده ...

اتفاقا اون روز دقیقا یه همچین مبایلی تو جیبم بود برای خودمم نبود یادم نمیاد واسه چی همراهم بود ...از شما چه پنهون  یه یکی دو بارهم به بهانه های مختلف از جیبم در اورده بودم ...

... رفتم تو غرفه پیشه خانم خوشکله ...توضیح دادم که برای ماهنامه مطلب تهیه می کنم بعد رو به پسره کردم  مبایلمو از جیبم در اوردم گفتم  این مبایلی که شما ساختید یکی عین شو منم دارم .. شما نساختیدش احیانا ؟...بعد مبایل به دست  ، نیشمو تا بنا گوش باز کردم ...نگاهش کردم که بخنده ...

پسر روشو کرد سمت صورت من گفت " خب که چی ؟.. چکار کنم .."

خشکم زد خنده ام رو لبم ماسید .. بعد پسره ادامه داد ... گفت  پز  مبایلتو ببر تو غرفه هایی دیگه  بده ...

خواهره متوجه مکالمه شد آرو م  عذرخواهی کرد  موضوع عوض کرد شروع کرد توضیح دادن کارها اون حرف میزد من بهت زده بودم که چطور انچه در قلب و نیت من بود  این پسر نابینا دید و به روم  اورد  ... تو غرفه چند تا تابلو خوشنویسی  اویزان بود رو یکیش یه حدیث از پیامبر بود متن عربی شو یادم نمید ولی معنی این بود که اعمال مومن با نیت های  مورد محاسبه قرار میگیره ....

به زحمت خودمو جمع و جور کردم از نمایشگاه بیرون اومدم تو پارک کنار یه مجسمه نشستم درست عین مجسمه خشکم زد یه نیم ساعتی فکر کردم ... چند قطره اشک ریختم ...

بلد نیستم براتون اون نیم ساعت تفسیر کنم ..اصلا نمیدونم تونستم منظورم بنویسم یا نه ....ولی هر چه بود از اون روز  با خودمم شفاف شدم و تحول در من ایجاد شد

... کار ماهنامه رو با اینکه سه و چار شماره شو دست نویس اماده کرده بودم سپردم دست خود ناشنواها ... و سر پرست انجمن  که خیلی مخالف ما بود فرصت پیدا کرد تا اون تیم منحل کنه ... با خودم فکر کردم شاید اونا لیاقت اداره اون انجمن نداشته باشند ولی من هم تخصصی ندارم بهتر اگه می خوام کمکشون کنم به دلشون راه بیام و جو بهم نزنم و قهرمان بازی در نیارم ......

 

خیلی طولانی شد .. تازه ی یکی نوشتم ...چهار تای بعدی باشه واسه پست های بعدی ....

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی

یادم رفت اسممو بنویسم عمو سعید بودم

رویا

تتریف بود چون هرکسی جرات اعتراف نداره

رضوان

سال 81 عروسی دخترعموم بود خاهر جاریم هم دعوت بود اون روز یه بند وصل کرد به گوشیش،گوشی رو انداخت گردنش و اومد عروسی به نظرم خیلی کار مسخره ای بود تو دوره ای که موبایل هنوز جانیفتاده بود و فکر نمیکنم مث الان زنگ خور داشت اون اینکارو کرد تازه به دوران رسیده بود

تداعی

سلام جالب بود کاملا متوجه منظورتون شدم نمیدونم شاید تصمیم درستی گرفته باشید شاید هم نباید دست میکشدید!! راستی کلا وبتون برام جالب بود موفق باشید

ُساسا

افرین به شما این همه جسارت که با این همه آب و تاب اون حس رو تعریف کردی.

پدیده

سلام... خیلی زیبا توصیف کرده بودید

سهیلا

چقدر خوبه که ما به جایی از خودشناسی برسیم که تکلیفمون باخودمون روشن بشه..... ممنون از این پست...همیشه از خوندنت باخودم روبرو میشم که داره سئوال پیچم میکنه دست مریزاد آرش....[گل]

ساجده

چه جراتی دارین شما.خیلی جالب بود. یه نابینا با دست زدن به گوشی حتی رنگش رو هم تشخیص داده!!!

رضوان

من نمیشناسمتون اما یه جور شفافیت و بی تعارفی کم نظیر تو نوشته هاتون هست که حتما از وجودتون ناشی میشه.

مژگان امینی

شما هم زود پیغام پسر نابینا را دریافت کردید خیلی ها این پیغام ها را می بینند و می شنوند ولی درک نمی کنند.