راز

چند روز پیش هانا رو از طرف مدرسه برده بودن بانک ... برای اشنایی با بانک از روز قبل گفته بودن نفری 15 هزار تومان با خودشون بیارند .....

هانا  هم رفت ..... شب که اومد خونه  کلی تعریف کرد یه کارت بانکی هم براش باز کرده بودن به مبلغ 15 هزار تومن سعی کرده بودن اونها رو با مفهوم کارت بانکی خرید الکترونیک اشناشون کنند ....

 

 

چند روز بعد دیدم هانا خیلی ناراحته ... گفتم بابا چی شده..... گفت بابا من یه رازی تو دلم دارم ... نگران شدم گفتم چه رازی ؟  ......که نمیتونم بهت بگم ... خیلی اصرار نکردم ... بعد گفت میدونی چیه خودمم رازمو یادم رفته بهش گفتم راز اگه مهم باشه هیچ وقت یادت نمیره ...

 

 

اون روزهم گذشت بعد از چند وقت رفته بودیم خرید ... یادم نمیاد کجا بود ولی کارت کشیدم  فروشنده از من  رمز کارت خواست من سرم  گرم تلفن بود متوجه نشدم  ... هانا بدوبدو  اومد گفت بابا " راز کارت تو میخواد بهش نگو "

 

 

خلاصه من اون روز متوجه شدم که راز  ... همون رمز

/ 15 نظر / 120 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوهستان

خیلی بامزه بود. رازتو حفظ کن همیشه.[نیشخند]

رها

[خنده]اخیییییی

فاطمه بختیاری

ای جان شیطون بلا

فروردین

[لبخند]

ساینا

خدا حفظش کنه.یادمه نوشته بودین مدرسه ثبت نامش نکردین؟!! منصرف شدین؟

سکوت

الهي.... زنده باشه ايشالا و سايه ‌ي پر مهر شما هميشه بالاي سرش

سکوت

الهي... زنده باشه ايشالا و سايه پر مهر شما بالاي سرش

خورشید

روزتون مبارک بابای مهربون هانا.. روزگارتون خوش گل

خورشید

تابستون مبارک