کفش دوزک ها ..

چند وقت پیش با هانا رفته بودم ... پلاستیک فروشی ... هانا چندتا از این اهن روباهای یخچال برداشت که روش کفشدوزک بود یه کفش دوزک بزرگ بزرگ که گفت منم یدونه متوسط که گفت مامانه و دوتا کوچک که گفت خودشو و  " خاخرش "  اند  ( خواهر نیامده داره به نام نیکا )

که البته بسیارهم بی کیفیت و زشت بودن ... وقتی اومدیم خونه رفت همه رو چسبوند به در یخچال .. همه رو یه گله جا کنارهم گذاشت  .... مادرش اعتراض کرد که زشت شد  حداقل با فاصله بزار که کمی بهتر بشه .هانا همون شعار همیشگی خانواده مون تکرار کرد که " ما همیشه با همیم "  باید  "بچبسند  " به هم .... 

این شعار دائما من و مامانش بهش میگیم تا احساس راحتی بیشتری کنه ..

از اون روز به بعد مادرش هر موقع  چشم هانا رو دور می بینه اونا رو از هم سوا می کنه .. و هانا هم بعد از چند روز متوجه میشه و دوباره اون هارو میچبسونه به هم .. 

چند روز پیش یا مهناز دعوامون شده بود و با هم بحث میکردیم ... بعد از اتمام مشاجره هانا اومد تو اتاق دست زد به کمرش گفت با مامانم دعوا میکنی این کفشدوزکها از هم دور می شند دیگه .... هی من این ها رو می چبسونم به هم هی شما دعوا می کنید اینها از هم دور می شن ....

/ 11 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
raha1079

اخییییییی خو هانا راس میگه!!!![شوخی]

منیرو

چقدر ساده و روون می نویسید .چقدر پدرانه .

دل آرام

آخه هانا چقدر ماهه... هزارماشالله هانا خیلی فهمیده است... واقعا ندیدم یه دختر به سن هانا انقدر خوب درک کنه همه چیز رو... هزارماشالله. از طرف من محکم ببوسیدش هانای خوشگلمون رو[قلب]

نینا

هی میاد شما هارو میچبسونه به هم هی شما نمیچبسید

ترنم

آخی ..... عزیزم چه دخمل فهمیده ای هست هانا جون...

رضوان

آخی الهی چه دختر ناز وشیرین زبونی خب راس میگه دیگه

حمید

ایشالا همیشه با هم باشید. مثل کفشدوزک ها که کنار هم هستن. مثل بچگی و فکرهای قشنگ. اگه بهم نچسبید بالاخره یه دستی پیدا میشه که از روی صفحه ی یخچال از هم جداتون کنه. بذار آهنربات اونروز انقدر قوی باشه که هیچ چیز نتونه از کفشدوزکهات جدات کنه.

مهناز هميشگى آرش

خداييش من كه كم آوردم ... هم از دست هانا هم از دست باباش...اصلا من كه كم بيارم كفشدوزكهاى زشت و بى كيفيت هم قويتر ميشن... اصلا همه كنار هم بودنشونو ميخوان نه كيفيت و زيبايشونو????