آشغال فروش ها ....

میدان مرکزی تره بار ( محل کار من ) یه  محیط 400 هکتاری نرده کشیده است که 8 تا ورودی و خروجی داره ....

تو این مکان 28 تا سوله بزرگ هست که در هر سوله 28 حجره دو طبقه300 متری تعبیه شده که 14 حجره سمت راست و 14 حجره سمت چپ سوله  وجود داره و فروش بار در فضای جلو هر حجره داخل فضای باز انجام میگره ... اما ما بین  این دو ردیف حجره در سوله یه راهروی  با عرض   8 متری هست که پنجره های اتاقای انتهایی حجره ها به این راهرو باز میشه در طبقه پایین اکثرا دستشویی درست کردن و طبقه بالا معمولا اتاقهای اداری حجره ها است ... شغل من حسابداری یکی از این حجره هاست ... و در طبقه دوم یکی از این اتاقهای  پنجره دار رو به راهرو مستقرم ....

این راهرو ها معمولا حکم انبار رو دارند باسکولهای شکسته پالتهای بزرگ میوه فروشی ... و هر چیزی که استفاده نمیشه اونجاست ...

یه کاربری دیگه هم این راهرو ها داره اونم مکان خواب معتادها است ....

معتادها قسمتی از پیکره این میدان تره بار هستند ...

اوج کار در  میدان از 12 شب شروع میشه تا 12 ظهر ...... بعد از این ساعت بارهای فروخته نشده در همان فضای جلو حجره ها با یک چادر بسته بندی میشن

عصرها تنها محافظ این بارها نگهبانی که توسط  حجره دارها انتخاب شده و مسولیت دو رو سوله با اوست ... و این یعنی یه فرصت مناسب برای معتادین که بتواند چند جعبه میوه بدزدن ...

در طول شبانه روز انها در میدان راه می روند .... اگر بتوانند می دزدند و اگر نتواند میوه های دور افتاده و شکسته را جمع میکنند ... عصرها وقتی حجره ها تعطیل است جلوی  همان حجره ها یا در خیابانها میدان این اجناس دزدی یا جمع اوری شده  را حراج میکنند مثلا یه چند تا هندونه شکسته یکجا میدن 500 تومان یا حتی بصورت قاچی یا نصفه می فروشند و یا سیب زمینی و پیاز جمع اوری در کف میدان را پاک میکنند در کیسه می ریزند و 4 کیلو میدن 500 تومان ..

این معتادین انقدر زیاد شده اند که برای خودشان صنف شده اند و مشتری هم دارند ... خانواده های بی بضاعتی که توان خرید از تره بارها سطح شهر رو هم ندارند ...مشتری انها اند .... 

این اشخاص در میدان تره بار آشغال فروش نامیده می شوند به هر صورت تا اخر شب که حجره ها باز شوند آنها پول  مواد  و  غذاشان  در  می اورند و دو باره به راهرو میایند چند ساعت می خوابند بعد با پول کاسبی مواد می خرند در همان راهروها میکشند وفتی توپ توپ شدن دوباره را میافتند دنبال میوه مفت..... 

روز از نو روزی از نو ....

.با این وضعیت هم حجره دارها ... هم شهرداری چی ها ... هم پلیسها عادت کردن ....

 

 گلاب به روتون امروز رفتم دستشویی ...درب دستشویی داخل راهرو است وقتی امدم بیرون دیدم یکی از معتادها  روبرو درب واستاده نگاهی به من کرد گفت :

داداش اجازه بده ما هم رفع حاجت کنیم

قاعده اش این بود که اجازه ندم ... چون دستشویی های عمومی 200 متر اونور تر هستند ولی نتونستم از جلوی در رفتم کنار گفتم زود کارتو بکن ...

باید منتظر می شدم که بیاد بیرون درب قفل می کردم ...

چند دقیقه گذشت اومد بیرون روبروی در ایستاد از جیبش پاکت سیگار در آورد  به طرف من گرفت گفت داداش می کشی ..

تو پاکت نگاه کردم یه سیگار بیشتر نبود گفتم .. یه نخ که بیشتر نداری

آروم گفت : عیب نداره با مرام با هم میکشیم

یه جورایی از مرامش خوشم اومد ...

گفتم مرسی سیگاری نیستم ..

سیگار  در آورد گذاشت گوشه لبش رفت سمت الاچیق که از پالتهای میوه درست کرده بود شروع کرد به تا کردن الحاف کرسی پوسیده ایی که داشت

یه چند دقیقه یی نگاهش کردم یهو گفتم چرا نمیزاری کنار این زهر ماری رو....؟

یهو از عالم خودش اومد بیرون تعجب کرد که من هنوز اونجام چند دقیقه مکث کرد پیدا بود داره به حرفم خوب فکر میکنه ...

آرم گفت : ترک کنم که چی بشه پسر حاجی ؟

گفتم : برگردی به زندگی ...

گفت : کدوم زندگی این متاع همه چیز ما رو گرفتی جز جونمون بی مروت ...

سن ش بیشتر از من بود با خودم گفتم حتما زن و بچه ایی داشته که هنوز چشم به راهشن ... می خواستم بگم بخاطر اونا بذاره کنار ... جمله مو سوالی شروع کردم

گفتم : تو این دنیا عزیز ترین چیزت چیه ؟

نگاهم کرد باز خوب فکر کرد آروم زد به لحافی که روی دستش تا کرده بود

گفت : اینه .... پتومه ...

خشکم زد انتظار همچین جوابی نداشتم ... یهو در راهرو باز شد یکی از بچه ها  اومد بره دستشویی خود به خود مکالمه قطع شد ...

رفتم بالا توی اتاقم از اون بالا نگاهش کردم داشت با دوستش آتیش روشن میکرد به یه چیزی هم میخندیدن نمیدونم شاید به من ......برام مهم نبود

یاد صحبتهای دیروز مهناز افتادم

گفت پدری که شیشه مصرف می کرده ... دختر 6 ساله اش را که گریه می کرده از پنجره طبقه سوم ساختمان پرت کرده بیرون ...

بغض گلومو گرفت ...

با خودم فکرکردم که یه مواد فروش چی فکر می کنه ... اصلا فکر می کنه ... وقتی این صحنه ها رو میشنوه یا میبینه چه جوری با خودش کنار میاد ...

لعنت بهشون .... لعنت

 

 

 

 

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sunflower

آرش جان مواد فروش که اصلا فکر نمیکنه ... اونم مثل همه دنبال یه لقمه نونه ... حالا چرب تر ... اون آدمی که تو این دام میوفته ... باید ببینی چی فکر میکنه ...

گل گیسو

سلام جناب پیر زاده "میدان مرکزی تره بار " این چند کلمه رو که خوندم اول پرت شدم به 3 سال پیش و یه سری خاطرات تلخ و شیرینی که با کسی که اونجا کار می کرد داشتم... اما راجع به پست.. همیشه دلم برای معتاد ها میسوزه،اما متاسفانه کاری ازمون بر نمیاد، باید مواد فروش هارو جمع کنن که نمیکنن[ناراحت]

ساناز

"سلام این لینک پرسشنامه آنلاینی در مورد امنیت فرهنگی است. ممنون می شم اگه آن را تکمیل و ارسال کنید. http://fws.ut.ac.ir/rtl/winquestion.aspx?path=http://bakhshaei.com/mo3/default2.html "

asad

ni.net/ «او از اراده‏ی الهی برخوردار است» ایلیا «میم» رام الله در میان پیروان خود، به نام‏های متعددی خوانده شده است. برخی از پیروان استاد ایلیا «میم» او را «آواتار» به معنی «تجسّم جریان حقیقت»، «روح مجسّم حق» و «تجسّم الهی» نامیده‏اند. درباره تولدش حكایت شگفت‏انگیزی نقد می شود ایلیا در پس حجاب‏های ارادی و در ناشناختگی زیسته www.oloombateni.com WWW.OLOOMBATENI-OLOOMBATENI.BLOGSPOT.COM http://www.oloombateni.com/Bultan/2314/ http://www.oloomebateni.com/ http://www.oloomebateni.net/

وروجک جیغ جیغو

تف اصلا دیگه حالم بد میشه سیگار دست کسی میبینم چه برسه بشنوم چیز دیگه ای هم تو کاره یعنی دلم می خواد جمجمه شو بجوم

کودک فهیم

نمی دونم چی بگم... همیشه یکی از آرزوم هام این بوده که بتونم به کسی کمک کنم...معتاد ها هم در این طیف قرار می گرفتند...اما واقعا چی از دست ِ منِ نوعی برمیاد وقتی انقدر مصرف کرده که میترسه بذاره کنار میترسه بلایی سرش بیاد یا شاید حرفهای من براش مسخره باشه؟! تا خودش نخواد کسی نمی تونه کاری کنه...ولی خب من به شخصه اگر بتونم و روم بشه حرفمو می زنم... +من وبتون رو مدت هاست که از طریق وب محسن باقرلوی عزیز میشناسم.دروغ چرا تا حال نخونده بودم اما عکس های مختلف هانا رو که فکر کنم گذاشته بودید رو دیده بودم و اسم وبتون رو هم شنیده بودم.دختر ماه و با نمکی دارید.خدا حفظش کنه.چقدر خوبه که مثل بعضی پدرها کودک درون و قداستش رو فراموش نکردید و به عشق دخترتون می نویسید که یک روزی بخونه و براش خاطره بشه...از طرف من ببوسیدش. موفق باشید.

تیراژه

تمام لعن و لعین های این پست به کنار خماری و کثافتش هم به کنار آشغال فروشی و آشغال خری هم بی عاطفه گی شیشه کش ها و مواد فروشهای لعنتی یاداوری اونکلیپ وحشتناکی که یک پدر سه تا دخترش رو با اسلحه یکی یکی عین گنجشک میکشه هم ... و بالا نشین های مفت خوری که باید ببیند و رسیدگی کنند و .. کلا بیخیال همه ی اینا ولی اون جایی که میزنه به پتوش و میگه این عزیزترینشه دقیقا همون جا ..همون جا یه چیزی تو دلم شکست یه جایی تو سینه ام تیر کشید..میون رگ و پی و گوشت و استخون ها چه به روزمون میارن..چه به روزشون میارن..وای

تیراژه

17 خط مونده به آخر..."کدوم زندگی این متا همه چیز ما رو گرفتی"..متاع..گرفته.. 13 خط مونده به آخر..."نگاهم کرد باز خوب فکر کرد آروم زد به الحافی که روی دستش تا کرده بود"..لحاف.. خط 19 از اول.."نصفه میفروشند ا سیب زمینی"..یا.. سلام جناب پیرزاده نمیدونم از این کار من دلخور میشید یا نه من معمولا عادت دارم اگه حوصله داشته باشم غلط های تایپی دوستان رو در کامنت خصوصی بهشون اطلاع بدم و دوستان هم اگر حوصله داشته باشند تصحیح میکنند به همین دلیل خیلی وقتا با لقب "ویراستار" خطاب میکنند! به هر حال این شیوه ی رفاقت مجازی منه..همین. شاد باشید قربان

تیراژه

من تیک خصوصی رو زده بودم برای این کامنت!!! نکنه سیستم پرشین بلاگ جوریه که حتی کامنتهای خصوصی رو هم میشه عمومی کرد؟!!! چون تو بلاگفا و بلاگ اسکای کامنت خصوصی به هیچ عنوان قابلیت عمومی شدن نداره به هر حال باید بگم که من هم در چهارم ابتدایی نمره ی جغرافیام 16 شد...پدرم داشت سکته میکرد..دور از جانش البته!البته شاهکار من به هیچ عنوان به پای شما نمیرسه!!!!

رهام بختیاری

نظرم را مختصر و مفید با جملهای ازهمینگوی می گم پول خوشبختی نمیاره ولی فقر حتما بدبختی میاره